محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5147

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پيش روى وى بود . به من گفت : « اين كتاب را بردار و بخوان ، چيزهايى كه در آن هست و آن را هولانگيز مىدانى مانع خواندنت نشود . » هشام گويد : در كتاب نگريستم و چون قسمتى از آن را بخواندم آن را هولانگيز - يافتم و از دست خويش بينداختم و نويسندهء آن را لعنت كردم . گويد : مهدى به من گفت : « به تو گفتم كه اگر آن را هولانگيز يافتى مينداز . قسم به حقى كه بر تو دارم آن را بخوان تا به آخر برسانى . » گويد : پس آن را بخواندم ، كتابى بود كه نويسنده ضمن آن مهدى را به وضعى شگفتانگيز بزشتى ياد كرده بود و چيزى براى او باقى ننهاده بود . گفتم : « اى امير مؤمنان اين معلون دروغ پرداز كيست ؟ » گفت : « فرمانرواى اندلس . » گويد : گفتم : « اى امير مؤمنان ، زشتى بر اوست و پدرانش و مادرانش . » گويد : پس از آن بنا كردم زشتىهايشان را ياد كنم . گويد : مهدى از اين خرسند شد و گفت : « قسمت مىدهم كه همه زشتىهايشان را بر دبيرى املا كنى . » گويد : پس دبيرى از دبيران راز را پيش خواند و دستور داد كه به يكسو نشست و به من گفت تا سوى وى رفتم . دبير عنوان پاسخ مهدى را نوشت ، من نيز زشتىهاى آن قوم را بر وى املا كردم و بسيار گفتم و چيزى به جاى نگذاشتم تا از كتاب فراغت يافتم و به دو دادم كه خرسندى كرد . از آن پيش كه باز گردم بگفت تا كتاب را مهر زدند و در كيسه اى نهادند و به متصدى بريد دادند و دستور داد كه با شتاب سوى اندلس بفرستد . گويد : آنگاه بقچه اى براى من خواست كه ده جامهء نيكو در آن بود ، با ده هزار درم و اين استر را با زين و لگام ، همه را به من داد و گفت : « آنچه را شنيدى مكتوم دار . » مسور بن مشاور گويد : نماينده اى از آن مهدى به من ستم كرد و ملكى را كه